عمه عزیزم

Written by Malihe Ghorbani Published:

عمه عزیزم، من هم مثل هر کس دیگری، معصوم و به تصویر و شباهت خدا آفریده شده‌ام، هرچند پیش از آن، مدت‌ها پیش، دختر کوچکی در دامن تو بوده‌ام. «دختر»، «دختر کوچک»، این‌طور صدایم می‌کردی، و حتی الان هم، حتی با شانه‌های جنگجو و سبیل و دست‌های پینه بسته شمشیرزنم، فکر نمی‌کنی طور دیگری توصیفم کنی. عمه عزیزم، اگر می‌توانستم، از تو می‌پرسیدم که آیا هنوز زنده‌ای؟ چون معتقدم که هستی، و باور دارم که منتظری تا آنچه را که مال توست، آنچه را که مال ما بود به من ببخشی؛ صومعه سنت سباستین آنتیگو، که ساخت آن به دستور پدربزرگت، پدر پدر پدرم، مارکی دون سباستین اراوسو و پرز ارازوریز د دونوستیا، انجام شد. آن را به دختر دیگری بده، و از تو التماس می‌کنم، دعا می‌کنم که به خواندن این کلمات ادامه بدهی باید بدانی که من قصه‌گو شده‌ام و چیزهایی را این‌طرف و آن‌طرف می‌برم، چون من قاطرچی هستم، که گمان می‌کنم شما را شگفت‌زده خواهد کرد. و من آواز می‌خوانم، و اگر در طول مسیر نیازی پیش بیاید، شکار می‌کنم، و می‌رسم و تحویل می‌دهم. #کتاب_خوانی
Reactions

Sign in to react to this post.